محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
174
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بدخيم - [ بفتح ] گرفته روى و بد طبيعت . مع النون بادخون و بادخن - [ بدال مهمله و خاى معجمه . اول به وزن بازگون « 1 » و دوم به وزن باد زن ] راهگذر باد باشد يعنى بادگير . كسائى فرمايد مثال اول را « 2 » : بيت عمر چگونه جهد از دست خلق * باد چگونه جهد از باد خون و حكيم لامعى فرمايد . مثال لغت دوم را « 3 » : بيت وقت سحر بقطب فلك بر بنات نعش * چون ناقهء كشفته و را گلستان عطن ( ؟ ) گردان بدان مثال كه از كاغذ آسيا * آرند كودكان سوى بالا ز بادخن بخسان - [ بخاء و سين مهمله . به وزن مستان ] بمعنى پژمرده - و فراهم آمده - و رنج ديده باشد . مثالش رودكى فرمايد : بيت ازو بىاندهى بگزين و شادى با تن آسانى * بتيمار جهان دل را چرا بايد كه بخسانى و ديگر بمعنى گداختن و گدازان باشد در نسخهء وفائى و شمس فخرى همين بمعنى گدازان آورده و گفته « 4 » : شعر « 5 » مخالف ار چه كه خود را چو « 6 » سنگ مىپنداشت * ز تاب آتش قهرش چو موم شد بخسان بزمايون - [ به زاى معجمه و ميم و ياى حطى . به وزن افلاطون ] نام گاوى كه فريدون بشير او پرورده شد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت تو رستمى و فريدون و بارگير ترا * ز احترام بخوانند رخش و بزمايون و در مؤيد [ بكسر باء و سكون راء مهمله « 21 » ] آورده . بهين - يعنى بهترين چيزى . مثالش امير خسرو گويد : شعر بهين راهى بملك سرفرازى * ره جان بخشى است و دلنوازى برن - [ بضم باء و راء مهمله ] مخفف برون باشد . مثالش هم او فرمايد « 22 » : بيت شمع و چراغى كه بود شب فروز * كشته شود گر برن آيد بروز بذيون - [ بذال معجمه . به وزن مقرون « 7 » ] در فرهنگ بمعنى قماشهاى نفيس آورده و به اين بيت فرهنگ منظومه متمسك شده : بيت برز ، بالا بود . بلند ، برين * هست بذيون ، قماشهاى گزين بيستون - بنائى كه آن را پايه و ستون نباشد - و نام كوهى در حوالى مداين كه خسرو پرويز فرهاد را بكندن آن امر فرموده . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت بكوهى « 8 » گشت خسرو رهنمونش * كه مىخوانند مردم بيستونش برهختن - [ به وزن برجستن ] يعنى ادب كردن .
--> ( 1 ) « س » « ن » : باز كون . ( 2 ) « س » : مثال معنى اول . ( 3 ) « س » : دوم . ( 4 ) كلمه از « ن » و « ب » است . ( 5 ) اين كلمه از « ن » است . ( 6 ) « ب » : چه ؛ « س » : جو . ( 7 ) « ن » : قرون . ( 8 ) « ن » : بكوهى كه . ( 21 ) يعنى : برمايون . و همين ضبط اصحست . ( 22 ) يعنى : امير خسرو .